مهتاب ايل

آفتاب بهاري داشت کم کم، گرم و گرمتر مي شد تا پيراهن سپيدي را که زمستان برتن کوههاي سر به آسمان کشيده زاگرس نموده بود، درآورد. کرفس ها با زيبايي سر از زير برفها بيرون آورده بودند. کبکها به آرامي روي برفها مي خراميدند و گه گاه با نوک زدن به درون برف، دانه هايي را از لابلاي آنها بيرون مي آوردند. شکارچيان نيز گاهي با تفنگهاي خود به شکار کبکها مي پرداختند. کوچ چادرنشينان ايل بختياري فرا رسيده بود. آنها از گرمسير يا همان قشلاق به سردسير يا ييلاق
سه‌شنبه، 18 بهمن 1390
تخمین زمان مطالعه:
موارد بیشتر برای شما
مهتاب ايل

مهتاب ايل
مهتاب ايل


 






 
آفتاب بهاري داشت کم کم، گرم و گرمتر مي شد تا پيراهن سپيدي را که زمستان برتن کوههاي سر به آسمان کشيده زاگرس نموده بود، درآورد. کرفس ها با زيبايي سر از زير برفها بيرون آورده بودند. کبکها به آرامي روي برفها مي خراميدند و گه گاه با نوک زدن به درون برف، دانه هايي را از لابلاي آنها بيرون مي آوردند. شکارچيان نيز گاهي با تفنگهاي خود به شکار کبکها مي پرداختند. کوچ چادرنشينان ايل بختياري فرا رسيده بود. آنها از گرمسير يا همان قشلاق به سردسير يا ييلاق مي رفتند. چادرنشينان، نخست گله ها را به همراه چند نفر جلوتر مي فرستادند و سپس خانواده ها به سردسير مي رفتند. سردسير هم بسيار زيبا بود و هم آب و چشمه هاي گواراي آن، به زيبايي چشم هر ببينده اي را خيره مي نمود. صداي بره ها و بزغاله ها، براي رهگذران تماشايي بود. چوپانان گاهي گله ها را از کوره راه مي بردند و گاهي هم که چاره اي نداشتند، آنها را از جاده ماشين رو، عبور مي دادند.
کمي جلوتر، چشم انداز زيبايي از دشت پديدار گشته بود. گوسفندها به همراه چوپانان، آرام آرام، راه را مي پيمودند تا به سوي جايگاه هر ساله چادرنشينان بروند. سگهاي نگهبان گلّه هم اين سو و آن سو مي رفتند و دم تکان مي دادند، گويي کسي به آنها فرمان داده بود که از گلّه نگهداري کنند. با بودن سگها در گلّه، چوپان ها هم، آسوده تر راه را مي پيمودند. سرانجام پس از چند روز پيمودن راه و گذشت و سختي ها، دشت سرسبز سردسير پيدا شد. گلهاي سرخ و زيباي بهاري، زيبايي دشت را دو چندان نموده بود و بوي آن ها هوش از سر مي ربود دشت تابلويي بزرگ و زيبا، روبروي چشم ببينده مي گذاشت. چوپان ها، گلّه ها را در دشت نگه داشتند و چند سياه چادر بر پا نمودند. گلّه ها نيز در دشت رها شدند و شروع به خوردن گياهان تازه و نوشيدن آب گواراي چشمه ساران نمودند. آب چشمه ها، شيرين، گوارا و خنک بود. گلّه ها که خوب چريده و از آب گواراي چشمه ساران سيراب گشته بودند، آرام آرام روي زمين دراز مي کشيدند تا بياسايند.
چند روز پس از اينکه گلّه ها به سردسير آمدند، مردان ايل، همه چيز را گردآوري کرده و با زن و فرزندان به سوي جايگاه ايل در سردسير، رهسپار گشتند. چادرنشينان، پاييز و زمستان را در گرمسير مي ماندند و يک ماه از بهار رفته به سوي سردسير رهسپار مي شدند. آنها با اينکه زندگي سخت و دشواري دارند و خانه به دوش هستند و گرفتاريهاي فراواني نيز در زندگي دارند ولي داراي ادبيات و فرهنگ بسيار با ارزشي هستند و جوانان باهوش وتوانايي دارند. چادرنشينان بختياري، مردان و زنان سخت کوشي هستند که تنها با ياري پروردگار بزرگ و دسترنج خويش زندگي مي کنند. آنها، همه ي زندگي اشان درون همان سياه چادري است که از موي بز بافته مي شود و دلهاي پاک و نابي درسينه دارند که ارزش آن بسيار برتر از چيزهايي است که ديگران به آن مي نازند و آنها از آن بي بهره اند. اکنون ديگر همه ي ايل به جايگاه خود در سردسير رسيده بودند و فرياد و خروش از همگي برمي خاست. همه دنبال اين بودند که زودتر سياه چادرها برپا کنند.
جوانان دلير و برومند ايل، ديگران را در برپاکردن سياه چادرها ياري مي دادند. سياه چادرها که برپا شد، چيدن رختخواب و چيزهاي ديگري بود که بايد درون سياه چادرها گذاشته مي شد. روزعلي و محمديار هم توي دشت سرسبز، سوار براسبان تيزرو، سوارکاري مي کردند و براي ديگران با اسب، نمايش مي دادند. مردان ايل بختياري، سوارکاراني بسيار ماهر و توانا هستند. آنان در تاريخ چند هزار ساله ي ايران زمين، هرگاه که کشورشاننياز به آنها داشته، از جان خويش گذشته اند و در راه سربلندي کشور و دين اسلام، جنگيده اند و بسياري از آنها در اين راه به شهادت رسيده اند. زنها، داشتند براي ايل، ناهار درست مي کردند.
آفتاب داشت سينه ي دشت را گرم مي نمود و باد بهار به مهرباني چهره ي گلها را نوازش مي داد. گلهاي زيباي بهاري هم خندان و دست افشان، به پاي کوبي پرداخته بود. يکرنگي و پاکي چادرنشينان از همه ي اينها زيباتر بود که به هيچ کينه اي، آنچه را که داشتند، يکجا گذاشته و با هم مي خوردند و خدا را نيز سپاس مي گفتند و هرگز ناسپاسي نمي کردند. شب داشت نزديک مي شد. هوا اندکي سرد شده بود، بچه ها خسته شده بودند و مي خواستند بخوابند. زنهاي ايل هم دور هم نشسته بودند. آنها نيز کارهايي داشتند که بايد انجام مي دادند.
مشهدي شهربانو، تاج ماه، گل پسند، سکينه و ستاره نشسته بودند که سوگل دختر جوان و دم بخت مشهدي سکينه از راه رسيد و سلام کرد. زنها با مهرباني پاسخش را دادند. مشهدي ستاره گفت: هزار ماشاء الله که چه دختر مهربان و خوبي است و بزرگ هم شده و يک چيزهايي در گوشي به مشهدي شهربانو گفت و هر دو شاد شدند و لبخند زدند. از سخنان آنها بوي خواستگاري مي آمد. سوگل هم که از شرم، سرخ شده بود، سرش را به زير انداخت و در گوشه اي توي سياه چادر نشست. مردان بزرگ ايل نيز در چادري بزرگ دور هم نشسته بودند و با يکديگر گفتگو مي نمودند. مشهدي سبزوار که بزرگ ايل بود، به همراه ديگر مردان، مشغول گفتگو بودند. يکي دو تا از جوانها هم براي بزرگترها چاي مي بردند. روزعلي و يارعلي هم که جواناني برومند و بسيار توانا بودند و ستون ايل به شمار مي رفتند به درون سياه چادر آمدند و در کنار مردان بزرگ نشستند. سبزوارکه مردي جهان ديده و باايمان بود، سخناني را براي چند نفر گفت و آنها دست روي چشم مي گذاشتند و اين نشانه ي احترام به بزرگ ايل بود. آنها، سخن مشهدي سبزوار را با جان و دل مي خريدند.
اکنون، دشت پر بود از دلهاي پاک و يکرنگ مردان و زنان چادرنشين با شب نشيني هاي زيبا و سخن گفتن از روزهاي کوچ و زيبايي که ميان راه ديده بودند. شب که شد، مرداني از ايل به نماز ايستادند. مشهدي سبزوار، جانمازش را توي سياه چادر پهن کرد. نماز را که خواند، رو، به سوي کربلا نمود و به شهيدان کربلا درود فرستاد. لرها و بختياري ها بصورت فطري، همگي شيعه دوازده امامي هستند و به شيعه بودن خود مي نازند. در ميان لرها و بختياري ها حتي يک غيرشيعه دوازده امامي ديده نمي شود. بختياري ها يکي از شعبه هاي قوم لر مي باشند و به لر بزرگ مشهور مي باشند. آنها دلبستگي بسيار فراواني به خاندان اهلبيت(ع) دارند و بيشتر نامهاي مردان لر و بختياري به نام امام علي(ع) گذاشته مي شود. نماز را که خواندند، مشهدي سبزوار و بزرگان ايل نشستند و جوان ترها نيز به احترام بزرگان، پايين نشستند. هرکسي چيزي مي گفت. همه خوشحال بودند از اينکه تابستان را از گرماي خوزستان رهايي يافته و به دشت سرسبز و خنک چهار محال و بختياري آمده اند. اين گروه از چادرنشينان، پاييز و زمستان را در برخي از شهرستان هاي خوزستان مي گذرانند و بهار و تابستان را در استان چهار محال و بختياري سپري مي نمايند و از ديرباز کارشان همين بوده است.
مشهدي بختيار، که او نيز از مردان بزرگ و مردي با ايمان بود، با صداي بلند به چند تا از جوانان گفت که برخيزيد و چند گوسفند را سر بريده و براي شام ايل کباب نماييد. روزعلي و ساتيار از جاي خود برخاستند تا فرمان مشهدي بختيار را اجرا کنند. جوانان ديگر نيز براي ياري آنها، مانند فنر از جا بلند شدند. چند گوسفند چاق و چلّه را روي زمين انداختند و آنها را سر بريدند. پس از آنکه پوست آنها را کندند، با آب چشمه شستشو داده و گوشت آنها را به سيخ کشيده، روي چاله هاي بزرگ آتشي که بر پا بود، سيخ ها را گذاشته تا شب نخست، همه ي ايل کباب بخورند و کسي گرسنه نخوابد. چند تا از زنهاي ايل هم تند تند، نان مي پختند. چه نانهاي خوشمزه اي که در هيچ کجاي جهان نمي توان به اين زيبايي، نان اين هنرمندان گمنام، يکرنگ و پاک دل چادرنشين را يافت. نانهايي نازک و برشته که آنها را مي شد خالي خالي خورد. برخي از بچه ها هم که خوابشان نبرده بود، نزد مادرها نشسته و به خودشان مي رسيدند. شام را که خوردند، همگي سپاس خدا را بجاي آوردند.
علي يار، به جوان ترها گفت که برخيزيد و چاي درست کرده و براي همه بياوريد. جوانان برخاستند و روي چاله هاي بزرگ آتش، رفتند چاي درست کردند. چاي را که نوشيدند. عباسعلي و حسين علي به مشهدي سبزوار گفتند که کارهايي است که بايد ما فردا انجام دهيم و از او خواستند تا آنها را راهنمايي نمايد. سبزوار، آنها را راهنمايي کرد و چگونگي انجام کارها را برايشان گفت. پاسي از شب گذشته بود، کم کم خستگي داشت بر همه چيره مي گشت، برخي خميازه مي کشيدند. مشهدي سبزوار به گوش لر بختياري و با صداي بلند به همه گفت:”گوء ويل وريسين” يعني: برادران برخيزيد و از همه خواست تا به سياه چادرهايشان بروند و استراحت نمايند.
همه برخاستند و هرکسي به درون سياه چادر خود رفت تا آن شب را بياسايند و سپس در فرداي روشن دشت، آنهنگام که خورشيد مهربان به فرمان پروردگار بزرگ و توانا، چراغ روشنايي دشت مي شد، آنان نيز سر از خواب بردارند و چشمان خويش را دوباره روي آن همه زيبايي باز نمايند. به گلهايي که خندان آنان را نگاه مي کردند، به چشمه سارهايي که از خاک تيره تر مي جوشيدند و به همه ي آفريده هاي پاک خدا، لبخند بزنند.
فرداي دشت، چه روشن و زيبا بود.
ساتيار، سوار بر اسبش شد و از سياه چادرها دور گشت.
روزعلي و کهيار، تفنگهاي”برنو”(1) را پاک کرده و قطار فشنگها را روي سينه گذاشتند.
آنها را که مي ديدي، يادآور دلاوريهاي جواناني از ايل بختياري بود که در تاريخ کهن اين سرزمين هميشه هميشه درخشيده بودند و جان را بر سر آزادي و سربلندي دين و کشور گذاشته بودند.
مشهدي ستاره، جوانان تفنگ بدست را مي ديد و آرام آرام، اشکهايش را که بر گونه هايش روان بود، پاک مي کرد.
فرزند بيست ساله ي مشهدي ستاره، جواني برومند بود که در جنگ هشت ساله ميان ايران و رژيم بعثي حاکم بر کشور عراق ناپديد شده بود و او هرگاه جوانان دلير ايل را مي ديد به ياد فرزند دليرش(يادگار) مي افتاد.
مشهدي ستاره نگاهي به بالا بلندي روزعلي کرد و گريه اش گرفت. ياد يادگار توي دلش افتاد و با صداي بلند زد زير گريه و شروع به خواندن”گو گريوه”(2) نمود: “رود (3)شيرينم کجايي” گهگاهي هم توي سينه ي خودش مي زد.
شوهر مشهدي ستاره که ديد همسرش گريه مي کند او را دلداري داده، هر چند که دل خودش پرخون بود و از دوري فرزند دل شکسته شده بود. به زنش گفت: گريه نکن زن، يادگار ما که از حضرت علي اکبر(ع) بهتر نيست، ما او را در راه خدا داديم.
مشهدي ستاره، آرام آرام اشک مي ريخت و گريه مي کرد علي يار، بيرون از سياه چادر رفت و گذاشت همسرش ستاره خوب گريه کند تا آرام گيرد.
روزعلي و کهيار هم به دامنه ي کوه رفتند و چند باري تيراندازي کردند.
آفتاب به نيمه ي آسمان آمده و هنگام نماز فرا رسيده بود.
عليداد بر خاک پدر نشسته بود و براي او از خدا آمرزش مي خواست.
جان محمد و رستم که در اصفهان کار مي کردند با چند ساک بزرگ به ميان ايل آمده بودند. بچه ها دور آنها را گرفتند. رستم از ميان وسائلش چند بسته گز و شيريني درآورد و به بچه ها داد. آنها هم شادي کنان گز و شيريني ها را مي خوردند و دنبال يکديگر مي دويدند. گروهي از زنهاي ايل هم شروع به بافتن قالي و گليم کردند.
همه ي زنان و مردان چادرنشين دنبال کار بودند و هرکسي خود را به کاري وادار مي نمود. آنها خودجوش و با خرسندي و شادماني دنبال کار مي رفتند. بچه ها نيز بيکار نبودند، آنها نيز بزرگترها را در برخي از کارها ياري مي دادند.
ايل، يکپارچه تلاش، کوشش و خروش بود. ايل يکپارچه زندگي، شادابي و اميدواري بود. هيچ کس از ديگري بدش نمي آمد. بزرگترها، کوچکترها را با مهرباني صدا مي کردند و آنها را با واژه هاي نيک مي خواندند و کوچک ترها، بزرگترها را گرامي مي داشتند، پيش پاي آنها، بلند مي شدند. گويي ايل، دانشگاهي بود که در آن درس مهرباني، اخلاق و رفتار درست انساني داده مي شد آنهم با رفتار نه با گفتار. آنجا تو را به ياد سخن پيامبر اکرم(ص) مي انداخت که فرمود: مردم را بخوانيد، با رفتار و کردارتان.
و اينها چه رفتارهايي نيکو با هم داشتند. مردانگي و گذشت، همياري، مهرباني، گرامي داشتن بزرگان، نوازش کودکان، همه از ويژگي هاي چادرنشينان بود. توي ايل، کسي ديگري را فريب نمي داد، و همديگر را مانند جان دوست داشتند. پسران، دخترهاي ايل را مانند خواهران خود مي دانستند.
ايل يک جان بود در کالبدهاي فراوان. اگر کسي از آنها مي مرد تا چهل روز همه پيراهن سياه به تن مي کردند و برخي نيز تا يکسال سوگوار بودند و براي اينکه خانواده سوگوار دل شکسته نشود، کسي شادي نمي کرد وهمه خود را سوگوار نشان مي دادند.
يکرنگي در ايل، چون آب روان چشمه، زيبا و پيدا بود. ايل با همه ي گستردگي اش، مانند يک خانواده ي کوچک بود که در آن هيچ کس بيگانه نبود و اين يکدلي و يکرنگي چادرنشينان را کمتر جايي در جهان کنوني مي توان يافت.
باورهاي ديني و ملّي در جان آنها، ريشه هاي بسيار ژرفي دارد. اعتقاد به حضرت علي (ع) و حضرت ابوالفضل (ع)، آنچنان در دل اين چادرنشينان ريشه دوانيده که هيچ نيرويي در جهان، توان کندن آن را از دل آنها ندارد. نام حضرت ابوالفضل(ع)، موي بر تن آنان سيخ مي نمايد.
چادرنشينان بختياري، کشورشان ايران را نيز مانند جان دوست دارند. آنها اگر چه از بسياري از پيشرفتهاي جهان بازمانده اند ولي داراي دلهاي پاک و ايمان و اعتقاداتي ناب هستند و استعدادهاي فراوان در ميان جوانان آنها وجود دارد. ساتيار، جوان برومندي که از دشت بيرون رفته بود، با اسب از راه رسيد و کنار چادر مشهدي سبزوار پياده شد و به درون سياه چادر بزرگ ايل رفت.
مشهدي سبزوار داشت قرآن مي خواند که با ديدن ساتيار، قرآن را بوسيد و کنار گذاشت و گفت: کجا بودي؟ چه شده؟
ساتيار گفت: آقاي دکتر يوسفي که پارسال اينجا بود، يادت هست؟
مشهدي سبزوار گفت: آري مگر چه شده؟
ساتيار گفت: دکتر يوسفي مي خواهد امسال هم يک ماهي ميان ايل بيايد.
سبزوار لبخندي زد و گفت: خيلي خوب شد که دکتر امسال هم مي آيد و سپس پرسيد کي مي آيد؟
ساتيار گفت: تا هنگام ناهار او اينجا خواهد بود.
مشهدي سبزوار به دو تا از جوانهاي ايل فرمان داد که براي دکتر در يک جاي خوب، سياه چادري را بر پا نمايند.
دکتر يوسفي که از دوستان نزديک مشهدي سبزوار بود، سالي يک ماه، ميان چادرنشينان مي آمد تا هم آب و هوايي تازه کند و هم به درمان آنها بپردازد.
سياه چادري براي دکتر برپا شد. چند قالي دست بافت نو و خوشرنگ هم توي آن انداختند. يک دست رختخواب پاکيزه و نو هم براي دکتر گذاشتند. آنها بهترين رختخواب و قالي ها را براي ميهمان گرامي خود گذاشته بودند.
دکتر از گرد راه رسيد و يکراست بسوي چادر بزرگ مشهدي سبزوار رفت، چشمش که به سبزوار افتاد، سلام کرد و سبزوار نيز به گرمي او را در آغوش گرفت و به دکتر خوش آمد گفت.
مردم هم خيلي خوشحال شدند از اينکه دکتر يوسفي، امسال نيز مانند گذشته به ميان آنها آمده است.
دکتر، نهار را ميهمان مشهدي بود. کباب مرغ محلي با نان تازه ي دست پخت زنان ايل، ماست و دوغ محلي، دکتر را شاداب و سرحال نمود و خستگي راه از تنش گرفته شد.
مشهدي سبزوار از دکتر خواست تا به سياه چادرش برود و کمي بياسايد. دکتر به سياه چادر، راهنمايي شد. مشهدي سبزوار به ساتيار گفت که نزد دکتر بماند تا هرکاري که داشت برايش انجام دهد.
پس از چند ساعتي که دکتر استراحت کرد، يکي دو نفر براي درمان به سراغش رفتند.
بيماران دکتر يوسفي، بيشتر از سالخوردگان بودند و جوانها و ميانسالان، شاداب و نيرومند بوده و نيازي به درمان و دارو نداشتند.
ملانورعلي که به شهرکرد مرکز استان چهار محال و بختياري رفته بود، اينک بازگشته و نزد مشهدي سبزوار آمد.
او مردي با سواد و درس خوانده بود. کتاب مي خواند، قرآن را به زيبايي و درست تلاوت مي نمود، نماز مرده ها و عقد جوانان و همه کارهايي که مربوط به مسايل ديني و مذهبي مي شد را انجام مي داد. هنگام نماز نيز با صداي رسا و زيبايش، اذان مي گفت.
او چند کتاب، با خودش خريداري کرده و از شهرکرد آورده بود که يکي از آنها را به مشهدي سبزوار پيشکش کرد. مشهدي سبزوار هم که مردي باسواد بود و هميشه کتابهاي مذهبي و تاريخي را مي خواند، نگاهي به کتاب انداخت و گفت: بسيار زيباست. کتاب منتهي الآمال مرحوم حاج شيخ عباس قمي که زندگاني چهارده معصوم(ع) بود.
سبزوار سري تکان داد و گفت: خدا پدرت را بيامرزد ملانورعلي، خيلي دلم مي خواست سرگذشت چهارده معصوم(ع) را در يک کتاب داشته باشم، واقعاً زحمت کشيدي، دستت درد نکند.
سبزوار دست توي جيب پيراهنش کرد که پول کتاب را به ملانورعلي بدهد که نورعلي گفت: به امامزاده حمزه علي(ع)(4) سوگند اگر پول بدهي، ديگر با تو سخن نمي گويم. من اين را براي شما پيشکشي آورده ام.
مشهدي سبزوار که ديد ملانورعلي پول کتاب را نمي گيرد، نگاهي به همسرش بي بي شهربانو که زني دانا و باخدا بود کرد و سري تکان داد.
همسر مشهدي سبزوار از چمدانش يک پيراهن سفيد و نو درآورد و آن را به سبزوار داد و سبزوار نيز رو به ملانورعلي کرد و گفت: اکنون من نيز تو را به همان امامزاده حمزه علي سوگند مي دهم که اين پيشکشي را از من بپذيري.
ملانورعلي که ديگر با سوگند مشهدي سبزوار چاره اي جز پذيرش پيراهن نداشت، آن را گرفت و بوسيد و از بزرگ ايل، سپاسگزاري نمود. اميرعلي براي ملانورعلي چاي آورد. نورعلي دست توي جيب کرد و يک برگ چاپ شده که درآن”آيت الکرسي” نوشته شده بود به امير علي داد و گفت: اين را هميشه نزدت نگه دار و هر روز آن را بخوان. اميرعلي، آيت الکرسي را روي چشمانش کشيد، آن را بوسيد و سپس توي جيب پيراهنش گذاشت. ملانورعلي به سبزوار گفت: اگر فرمايشي نداريد، بنده بروم. مشهدي سبزوار، دوباره براي کتاب زندگاني چهارده معصوم(ع) از او سپاسگزاري نمود. ملانورعلي، دکتر را ديد، با او خوش و بشي کرد. آنها با هم دوست بودند و خيلي يکديگر را دوست مي داشتند.
نورعلي مردي ميانسال و با خدا بود. او همسر مشهدي بي بي ناز بود و يار علي فرزند برومند آنها، يکي از جوانان بسيار دلير ايل و پهلواني نيرومند بود که در هنگام سختي ها و دشواريها، تکيه گاه استواري براي آرامش و آسايش ايل به شمار مي رفت. او در سوارکاري و تيراندازي بسيار ماهر بود و کمتر کسي مي توانست با وي به نبرد تن به تن بپردازد.
شب فرا رسيد، ملانور علي روي تپه کوچکي رفت و اذان گفت. بانگ نماز توي خاموشي دشت سرسبز پيچيده و مردان و زناني از ايل به نماز ايستادند. مشهدي سبزوار، جانمازش را پهن کرد و نماز خواند. پس از نماز، شام را خوردند و پس از شام بود که دکتر به چادر مشهدي سبزوار آمد. بسياري از مردان و جوانان ايل آن شب، به چادر سبزوار آمدند. شب نشيني زيبايي برپا شده بود. شب نشيني که در آن سراسر مهرباني و پر از زيبايي بود.
دکتر يوسفي کمي صحبت کرد و سپس مشهدي سبزوار هم کتاب چهارده معصوم(ع) را که در دستش بود، گشود و چند صفحه از آن را خواند. او شعر محتشم کاشاني را که زبان حال حضرت زينب(س) بود، خواند:
اين کشته فتاده به خون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
همه خاموش شده بودند و گوش مي دادند. مشهدي سبزوار به گل احمد گفت: خوب، تو هم کمي شاهنامه و شعرهاي ديگري که مي داني بخوان.
گل احمد با صداي بلند، رزم رستم و اسفنديار را خواند.
همه به او آفرين گفتند و سپس شروع کرد به خواندن اشعاري در ستايش حضرت علي(ع) به زبان فارسي و گويش بختياري.
او نخست شعر زيبايي از ديوان مرحوم پژمان بختياري را به زبان فارسي درباره حضرت علي(ع) خواند:
به گلزارِ مِهرِ، علي شو که آنجا
چوگُل پاک و چون سبزه خرّم، توان شد
به صِدق اَر شوي بنده شاه مردان
درآن بندگي، شاهِ عالم توان شد
وسپس چند بيت شعر به گويش لري بختياري از ديوان مرحوم داراب افسر بختياري درباره حضرت علي(ع) خواند که همه کساني که در سياه چادر بودند با صداي بلند، او را آفرين گفتند.
1) به خدايي خودم قدر علينه دونم
2) نيفروشم مو، يه ميسه به همه ايل و تبار
3) افسرار مدح علينه بکنه حق داره
4) چون ني ياهه چوعلي دي به جهان شاسُوار

ترجمه:
 

1) به خداي خويش که من ارزش حضرت علي(ع) را مي دانم.
2) و يک تار موي او را بجاي همه ي خانواده و بستگانم نمي دهم و او را از همه برتر مي دانم.
3) “افسر” (که همان تخلص شعري شاعر است)، اگر ستايش حضرت علي(ع) را بکند حق دارد و سزاوار است اين کار را بکند.
4) زيرا ديگر فرمانده و فرمانروايي، مانند حضرت علي(ع)، پاي به گيتي نخواهد گذاشت.
تا نيمه هاي شب، چادر مشهدي سبزوار شلوغ بود و گل محمد، با صداي بسيار رسا و زيبايش، شعر مي خواند و در پايان هم زد زير آواز مشهور”دي بلال” و خواند:
1)سه چيه قيمتي قدرس ندوني ودي بلال
شَوِمَه، فصل بهار، عهد جِووني ودي بلال
2)اي دريغا که گذشت عهد جووني ودي بلال
ضعف پيري ايرسه و نا تووني ودي بلال
3)پروانه زعشق شمع دايم اسِوسه ودي بلال
زنجير عشقه که نهلس بگورسه ودي بلال

ترجمه:
 

1) سه چيز با ارزش است که تو ارزش آنها را نمي داني
شب مهتاب، هنگام بهار و دوران جواني است.
2) افسوس که دوران جواني گذشت
و سستي پيري و ناتواني از راه مي رسد
3) پروانه از عشق شمع هميشه در حال سوختن است
و زنجير عشق است که بر دست و پايش بسته و نمي گذارد او بگريزد.
گل محمد، آنگونه زيبا و رسا، شعرهاي فارسي و لري بختياري را خواند که همه يکپارچه به او آفرين گفتند.
دکتر يوسفي از ديدن اين همه يکرنگي و شادابي، بسيار شگفت زده شده بود. چه زيبا شب نشيني بود. نه کسي به کسي بدي مي گفت، نه دروغي گفته مي شد.
همه اش بازگو کردن بزرگ مردي حضرت علي(ع) و دلتنگي هاي چادرنشينان بود و بس.
دکتر يوسفي، مرداني را مي ديد که به هيچ کينه اي، از ته دل يکديگر را دوست مي داشتند. شب نشيني که به پايان رسيد، همه شاد و خندان به سوي سياه چادرهايشان رفتند تا فردا، روز ديگري از روزهاي خدا را ببينند و به ياد او، آن را آغاز نمايند.
چند روزي گذشت، يک روز که گلها همه خندان سر از خواب برآورده بودند و سبزه ها به شادابي کنار چشمه، پاي کوبي مي کردند، مشهدي سبزوار، امير حسين و امير علي را خواست و به آنها چيزي گفت، آن دو، سر را به نشانه ي احترام و انجام کار پايين آوردند و دست را روي چشم گذاشتند.
هر دو جوان برومند، سوار بر اسب گشته و به تاخت راه افتادند. مشهدي ستاره که هميشه چشم براه فرزندش يادگار بود، کنار سياه چادر ايستاده و داشت گلهاي سرخ را به ياد پسرش يادگار نگاه مي کرد. او با ديدن دو جوان ايل که با شتاب به بيرون از دشت مي رفتند، دل نگران شد. با خودش گفت: کجا مي روند، گويا مي دانست که امروز چيزي خواهد داشت. دلش مانند سير و سرکه مي جوشيد. گويا کسي مي گفت که امروز خبري از يادگار به دستش خواهد رسيد. علي يار، ستاره را به درون چادر فرا خواند تا با هم چاي بخورند. برّه ها و بزغاله ها بع بع کنان اين سو و آن سو مي رفتند. مرغها، قدقد کنان راه مي رفتند و جوجه ها را بدنبال خود مي کشيدند. سگها هم، گوشه و کنار دشت دم تکان مي دادند و نگهبان مردم چادرنشين و چهارپايان بودند. چند تن از زنها هم داشتند، شير گاوها و بزها را مي دوشيدند تا از آن ماست و کره و دوغ درست کنند. صداي”قدم علي” هم مي آمد که گوسفندان را صدا مي کرد. روز بسيار زيبا و خوشي بود و کسي نمي دانست که چه پيش خواهد آمد.
نداند کسي غير پروردِگار
که فردا چه بازي کند روزگار
آفتاب داشت از ميانه ي آسمان رد مي شد مي رفت تا به استراحت شبانه نزديک شود. اميرعلي و اميرحسين، اسب سوار و شتابان از راه رسيدند و به سوي چادر مشهدي سبزوار رفتند. آنها خيلي گرفته و اندوهگين بودند. سبزوار که چشم براه آنان بود از جاي برخاست. آنها پس از سلام کردن، کنار مشهدي سبزوار ايستادند. اميرعلي که بزرگتر از امير حسين بود، سر در گوش مشهدي سبزوار گذاشت و چيزي گفت. مشهدي سبزوار هم چشمانش را بست و آهي کشيد و سپس روي دست خودش زد. اميرعلي و اميرحسين هم، دست روي دست گذاشته و اندوهگين و افسرده، روبروي مشهدي سبزوار ايستاده بودند. آنها گوش به فرمان بزرگ خود بودند تا ببينند که اين پيرمرد جهانديده و با خدا چه مي گويد. مشهدي سبزوار به اميرحسين گفت که به نزد علي يار برود و او را با خودش به اينجا بياورد.
اميرحسين به چادر علي يار رفت و پيام بزرگ ايل را به او رساند. علي يار بي درنگ از جاي برخاست و به نزد مشهدي سبزوار آمد. آنها با هم خوش و بشي کردند. سبزوار دست علي يار را گرفت و او را به درون چادر برد و او را در بالا و کنار خودش نشاند. سبزوار با تکان دادن سر، به دو جوان فهماند که از چادر بيرون روند تا او بتواند با علي يار گفتگو نمايد. علي يار که دلش گواهي مي داد چيزي شده است، خودش را آماده کرد تا ببيند بزرگ آنها چه مي خواهد بگويد. مشهدي سبزوار تسبيح را به دست گرفته و با دست راستش که چند انگشتر عقيق و فيروزه زيبا و خوشرنگ در آن بود، ريش سپيد خود را نوازش کرد و گفت: مشهدي علي يار، مي داني چند روز پيش، ملانورعلي، کتاب زندگاني چهارده معصوم(ع) را برايم آورده که خيلي زيباست. من اين چند روزه آن را خوانده ام.
خيلي چيزها توي آن نوشته شده است. سرگذشت کربلا هم که در آن هست، خواندنش برايم سخت بود وبسيار مرا اندوهگين نمود. علي يار هم گفت: آري، شنيدن سرگذشت جانسوز کربلا، براي هرکسي که آنرا بداند، اندوه آور است و جگر آدم را آتش مي زند. مشهدي سبزوار ادامه داد و گفت: در کربلا، حضرت زينب(س)، داغ برادران زيادي را ديد و جلو چشمش سر برادران و فرزندان آنها و فرزندان خود را ديد که از تن جدا مي کنند ولي براي خشنودي خدا، شکيبايي نمود تا دشمنان شاد نشوند. چون آنها در راه خدا شهيد شده بودند.
علي يار هم گفت: آري درست است.
مشهدي سبزوار که ديد علي يار گويا آمادگي شنيدن هر سخني را دارد، اکنون مي خواهم چيزي بگويم، اميدوارم که توان شنيدن آن را داشته باشي.
علي يار که دلش آگاه شده بود، او مي خواهد درباره فرزندش يادگار چيزي بگويد، گفت: مشهدي سبزوار، بفرما من مانند کوه هستم و توان شنيدن هرسخني دارم.
مشهدي سبزوار کمي اين پا و آن پا کرد و بالاخره گفت: إنالله و إنا إليهِ راجِعون. ما از خدائيم و به سوي او باز خواهيم گشت.(5)
خداوند، فرزندت يادگار را نزد حضرت علي اکبر(ع) امام حسين(ع) برد و او را به يادگاري از شما پذيرفت. فردا تابوت او را براي خاکسپاري به اينجا مي آورند. خودت را آماده کن. مشهدي علي يار خودش را نگه داشت ولي آرام آرام اشکهايش پايين آمد و گفت: هرچه خدا بخواهد، آن را مي پذيرم. يادگار من، جانش را در راه خدا داده است، او بهتر از علي اکبر(ع) نيست.
مشهدي سبزوار علي يار را در آغوش کشيد و هر دو گريه کردند. مشهدي سبزوار، به همسرش شهربانو گفت که با چند تا از زنهاي بزرگ و داناي ايل، نزد مادر شهيد بروند و او را از شهادت فرزندش آگاه سازند. زنها به سوي سياه چادر مشهدي ستاره رفتند. او توي چادر نشسته بود و عکس يادگار را که روبرويش بود، داشت نگاه مي کرد. داشت با عکس پسرش درددل مي کرد که صداي بي بي شهربانو بلند شد که گفت مشهدي ستاره مهمان نمي خواهي؟
ستاره گفت: شما که مهمان نيستيد، اينجا مال خودتان است، بفرماييد. زنها توي چادر نشستند و مشهدي شهربانو که از همه بزرگتر و داناتر بود به ستاره گفت: ما امروز اينجا آمديم تا چيزي را به تو بگوييم. ستاره بند دلش پاره شد و گفت: يادگارم چيزي شده؟ شهربانو به آرامي گفت: يادگارت، يادگار همه ماست، او جايش خوب است.
ستاره کمي آرام گرفت و ماند که ببيند مشهدي شهربانو چه مي گويد. شهربانو گفت: مشهدي ستاره، تو آدم خيلي خوبي هستي و هميشه به آدمهاي بي نوا و نيازمند ياري مي رساني.
ستاره گفت: آري، من همه ي اين کارها را در راه خدا انجام مي دهم. شهربانو گفت: خوب، آيا اگر چيزي در راه خدا، دادي، دوست داري آن را پس بگيري؟
مشهدي ستاره گفت: هرگز بي بي شهربانو گفت: خوب، تو يادگار را در راه خدا، دادي و او اکنون نزد حضرت ابوالفضل(ع) است. او شهيد شده است و فردا پيکرش را مي آورند تا به خاک سپرده شود.
مشهدي ستاره، تکاني خورد و سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: الحمد لله و خدا را سپاس گفت.
سپس زد زير گريه. با گريه ي او، مشهدي شهربانو هم شروع به خواندن(گو گريوه)(6) نمود و زنهاي ديگر ايل نيز هم به چادر مشهدي ستاره آمدند و شروع به سوگواري کردند.
ستاره توي گريه و زاري به زبان لري بختياري از زبان فرزند شهيدش مي سرود:
گَؤ ويَل لاشمه بنين بمن تنگي
بَسا کِه گُوشُم بيا بَنگِ تُفنگي

ترجمه:
 

اي برادران، تن بي جان مرا درتنگه اي بگذاريد
تا شايد بانگ تفنگ به گوشم برسد.
وهمه زنها مي زدند زير گريه و سرود مي خواندند. نوازندگان ايل نيز با ساز و دُهُل، موسيقي ويژه سوگواري بختياري را اجرا مي کردند که بسيار سوزناک و گريه آور بود.
ايل، تا پاسي از شب گريه و زاري بود.
فردا تابوت يادگار را آوردند. تابوت خيلي سبک بود. چون تنها استخوانها و پلاک يادگار، درون کيسه اي توي تابوت گذاشته شده بود.
تابوت بوي گلهاي بهاري را مي داد. مشهدي ستاره، خودش را روي تابوت پسرش انداخت و از هوش رفت. زنها او را به هوش آوردند. تابوت را جلو همه گذاشتند و ملانورعلي جلو مردم ايستاد تا نماز ميّت را بخواند. مردم براي نماز خواندن آرام شده بودند، تنها ستاره بود که صداي هُق هُقِ گريه اش مي آمد.
ملانورعلي سه بار الصلاة گفت و سپس با صداي بلند الله اکبر گفت و شروع به خواندن نماز ميّت نمود. تکبير پنجم را هم که گفت، همگي براي آمرزش يادگار کنار تابوتش نشستند و براي شادي روحش فاتحه خواندند. تابوت را بلند کردند و روي تپه ي کوچکي بردند تا بخاک بسپارند. گورستان ايل، نزديک بود و خيلي با مکان سياه چادرها فاصله داشت. مردان ايل از پيش، گور يادگار را آماده کرده بودند. ملانورعلي سر تابوت را برداشت. کيسه استخوانهاي او را از تابوت بيرون آورد و آن را با خود بدرون گور برد. تلقين ميّت را هم که خواند دستور داد که سر گور را بپوشانند. همه مردم صلوات فرستادند و دوباره براي شادي روح شهيد، فاتحه خواندند.
ستاره بيهوش شده بود. زنهاي ايل او را به درون سياه چادرش بردند و به سوگواري پرداختند. ملانورعلي هم بر سر خاک شهيد يادگار نشست و داشت قرآن مي خواند و علي يار هم آرام آرام، گريه مي کرد. همه زنها و مردان ايل، رخت سياه به تن کرده بودند و به سوگواري مي پرداختند. صداي گريه و شيون زنها بلند بود. گلهاي دشت نيز آن روز دست افشاني نمي کردند، گويا آنان نيز سوگوار بودند. مردان ايل، يکي يکي، نزد مشهدي علي يار مي آمدند، او را در آغوش کشيده و گريه مي کردند. زنها نيز در کنار شهيد يادگار بودند و با او همدردي مي کردند. تا شب همه اش گريه بود و سوگواري. شب که شد، همه مردها در سياه چادر بزرگ مشهدي سبزوار گرد هم آمدند و ملانورعلي با نواي بسيار زيبايي شروع به خواندن قرآن نمود. گل محمد نيز، سروده هايي را که درباره شهيد يادگار با سوز و گداز مي خواند که همه گريه کردند.
تا سه روز سوگواري بود. روز سوّم، مشهدي سبزوار به همگي گفت: ديگر سوگواري بس است و کارهاي روزانه خود را دنبال نماييد. او به زنهاي بزرگ ايل هم سپرد که تا مدتي، مشهدي ستاره را تنها نگذارند و همراه او بر سر خاک شهيد بروند.
مشهدي ستاره، هر روز کارش اين بود که سر خاک يادگار مي رفت و آن را مي بوسيد، گريه مي کرد تا دلش آرام گيرد. او چند سال بود که يادگارش را نديده بود و اينک مي خواست با او سخنها بگويد.
دوروبر جايي که شهيد به خاک سپرده شده بود، پر بود از گلهاي لاله و بابونه که بوي خوش آنها را باد تا پايين دشت هم مي برد.
دکتر يوسفي آن روز به همراه ملا نور علي بر سر خاک يادگار آمده بود و برايش فاتحه خواند.
دکتر به ملانور علي گفت: چرا ما شهيدان را اين همه بزرگ مي کنيم. اين يادگار، يک جوان بي سواد و درس نخوانده اي چادرنشين بوده است و هيچ چيزي نمي دانسته است.
خيلي ها توي اين کشور هستند و با سواد و درس خوانده اند، هنگامي که مي ميرند، کسي برايشان اشک نمي ريزد، و نه چيزي، براي يادگار و کساني که مانند او که نه سوادي داشته اند و نه چيزي، بايد اين همه به سر و سينه ي خود بزنيم و آنها را بزرگ کنيم؟
ملا نورعلي گفت: آقاي دکتر يوسفي، شما نمي دانيد چه مي گوييد. اگر شما و مانند شما دکتر شديد و توانستيد درس بخوانيد و به جاهاي بزرگ برسيد، همه اش براي اين است که کساني مانند همين يادگار که شما او را بي سواد مي خوانيد، جان خود را دادند تا شما با آرامش بتوانيد درس بخوانيد.
اگر يادگارها، جلو دشمنان را نمي گرفتند، آن هنگام دشمن همه شهرها را مي گرفت و کسي نمي توانست درس بخواند و دکتر و مهندس شود. باورکن آقاي دکتر يوسفي، ما هرچه داريم از خون پاک همين يادگارهاست. همين جواناني مانند يادگار بودند که آرامش را براي ما آوردند، همين يادگارها که يادگار مردانگي و بزرگي ما هستند.
آقاي دکتر يوسفي، درست است که يادگار بي سواد بوده، درست است که او دکتر و مهندس نبوده ولي من بر اين باورم که او بزرگترين استاد است.
آيا کسي که آگاهانه جلو دشمن بايستد و جان خود را بدهد، بي آنکه هيچ پاداشي بخواهد، کار آساني است. جان آدمي خيلي شيرين است و دل کندن از جان، کار هرکسي نيست و يادگار در چه دانشگاهي درس خوانده که به آساني از جان خود دل مي کند. آيا شما که دکتر هستيد، مي توانيد مانند او همين کار را انجام دهيد؟ ملانورعلي گفت: آقاي دکتر يوسفي، کسي شهيدان را بزرگ نکرده است، آنها خودشان بزرگ هستند، چون کار بسيار بزرگي انجام داده اند و نيازي به ستايش ما ندارند. آنها نزد خدا روزي مي خورند و پيش خدا آبرو دارند و خاکشان نيز پاک است، دکتر که دانست، سخني نسنجيده گفته، ديگر چيزي نگفت و راه افتاد و به سوي سياه چادرش رفت و ملانورعلي هم بر خاک يادگار، داشت سوره الرحمن مي خواند.
شب که شد، همه خوابيدند. دکتر خواب ديد، در بيابان کربلاست و تشنگي سختي بر او چيره شده است، روي زمين افتاده و دارد گريه مي کند. لشکر کافران به هر سو رو مي کنند و ياران امام حسين(ع) را شهيد مي نمايند. سرها بريده بر بالاي نيزه ها مي رفت و چادرهاي سوخته به چشم مي خورد. کودکان و زنان، گريه کنان اين سو و آن سو مي رفتند. دکتر يوسفي تشنه بود. آب مي خواست که ناگهان کسي را بالاي سرش ديد، به او گفت: تشنه ام.
آن شخص گفت: دکتر، دهانت را باز کن.
آبي گوارا به دهان دکتر ريخته شد، چشمان دکتر باز شد. نگاهي کرد، ديد جواني بالا بلند و خوش چهره در کنارش هست، آن جوان به دکتر گفت: دکتر، سيراب شدي؟
دکتر گفت: آري!
آن جوان گفت: دکتر، آنها که شهيد مي شوند و آگاهانه مرگ را مي پذيرند، آنان در نزد امام حسين(ع) درس خوانده اند. شاگردي ابوالفضل عباس(ع) را نموده اند. آنها از ديد تو اگر سواد ندارند ولي از هر باسوادي، برترند.
آقاي دکتر، با چند سال دانشگاه رفتن و يک مدرک پزشکي گرفتن تنها، سواد نمي شود. درست است که شما زحمت کشيده ايد و کارتان با ارزش است ولي من گرچه مانند تو مدرک دانشگاهي ندارم ولي مدرکي از امام حسين(ع) دارم که با آن مي توانم از آتش دوزخ رهايي يابم و به بهشت خدا بروم و سپس دست در جيب کرد و برگه اي درآورد که بوي گل محمدي مي داد، روي آن نوشته شده بود که:
يادگار فرزند علي يار از سخت ترين آزمايشها با سربلندي و سرافرازي، پيروزمندانه گذر کرد. سپس پيراهنش را باز کرد و جاي دهها گلوله را روي سينه اش به دکتر نشان داد و گفت: دکتر، اگر به تو بگويند يکي از اين گلوله ها را درست ميان سينه ات مي زنيم و آن هنگام به تو مدرک پزشکي مي دهيم آيا تو مي پذيري؟
دکتر گفت: هرگز!
يادگار گفت: من براي همه تير و گلوله، تنها از خداي خويش، خشنودي او را خواستم.
دکتر پرسيد، تو کدام يادگارهستي.
او گفت: همان يادگاري که تو امروز او را بي سواد مي خواندي.
دکتر فريادي زد و ناگهان از خواب برخاست همه ي تنش خيس شده بود. کمي نشست و ليواني آب نوشيد. بيرون از سياه چادرش آمد، نگاهي روي تپه نمود. چراغ نفتي کوچکي که روي خاک يادگار گذاشته شده بود، چون ستاره اي سوسو مي زد.
دکتر براي يادگار، فاتحه اي خواند و دوباره به درون سياه چادر رفت تا بخوابد.
چند روز گذشت. دکتر يوسفي کارهايش را که انجام داد، بر سر خاک شهيد رفت و برايش فاتحه خواند. خواب آن شب يادش آمد سخنان ملا نورعلي در گوشش بود که اگر اينها نبودند تو نمي توانستي درس بخواني و دکتر شوي.
دکتر سرش را روي خاک يادگار گذاشت و چشمانش را بست و با همه وجودش به يادگار درود فرستاد. او به خودش گفت: آقاي دکتر، تو هر چه داري از يادگارهاست. آنها بزرگند و بايد هميشه يادشان را زنده نگه داشت.
دکتر داشت با خودش سخن مي گفت که دستي به شانه اش خورد، سرش را بلند کرد ملانورعلي را ديد که در کنارش نشست و شروع به خواندن قرآن نمود. دکتر، قرآن را از او گرفت و چند سوره ي کوچک خواند و سپس رو کرد به ملانورعلي و گفت: همه ي آن چيزهايي که تو ديروز گفتي، درست بود، سربلندي ما و کشور و دين ما به خون همين شهيدان بستگي دارد.
اينها جان دادند تا ما آسوده زندگي کنيم و با آسودگي درس بخوانيم.
ملا لبخندي زد و از اينکه اين سخنان را از دکتر مي شنيد خشنود گشت. ملانورعلي گفت: دکتر جان، تا خدا، خدا هست، امام حسين(ع) خواهد بود و شهيداني که در راه خدا کشته شوند، مانند امام حسين(ع) جاودانه خواهند گشت. اين خاک پاک، به خون هزاران شهيد، مانند يادگار رنگين شده است و فرداي اين دشت به لاله هاي سرخي آراسته مي شود که همه سر از خاک شهيدان برخواهند خاست و تاريخ، مردمي را که ارزش دلير مردان خود را بدانند و آنها را ارج گذارند، شايسته سروري بر جهان مي داند.
دکتر نگاهي به دشت کرد که پراز لاله هاي سرخ و خونين بود. مشهدي ستاره داشت به سوي آنها مي آمد، چهره اش توي اين چند روزه خيلي شکسته تر شده بود. خودش را روي خاک فرزند شهيدش انداخت و شروع به گريه و زاري کرد.
ملانورعلي زد زير گريه. دکتر يوسفي هر دو را نگاه کرد. ناگهان دلش مانند ديواري بلند فرو ريخت. صداي شکستن دلش را شنيد. او هم شروع به گريه کردن نمود. اشکهايش روان گشت و صداي هق هق گريه ي دکتر با گريه هاي ستاره و نورعلي در هم آميخت.
دکترداشت گريه مي کرد که ملانورعلي دستش را گرفت و او را از جا بلند کرد و با هم به سياه چادرها بازگشتند. زنهاي ايل هم نزد ستاره بر سر خاک شهيد يادگار آمدند. دکتر توي چادرش رفت. چند روز ديگر مي بايستي به اصفهان بازگردد. از يک جا دلش براي مردم يکرنگ چادرنشين و شهيد يادگار تنگ مي شد و از جايي بايد سراغ کار و زندگي اش مي رفت.
پس از چند روز، دکتر چمدانش را بست و نزد مشهدي سبزوار رفت و از او خداحافظي گرفت. دکتر، پس ازآن، نزد علي يار رفت.
دوباره با آنها همدردي کرد و کمي در سياه چادر نشست. جان تازه اي به کالبد دکتر دميده شده بود. او از علي يار خواست که يک عکس از شهيد يادگار را به او بدهد. پدر شهيد نيز، عکسي از فرزندش را به دکتر داد. دکتر آن را بوسيد و در جيب پيراهنش گذاشت. او بيرون رفت و آرام آرام از سياه چادرها دور گشت. گه گاهي برمي گشت و آرامگاه يادگار را نگاه مي کرد که بر بالاي تپّه، ميان گلها و لاله ها سر بلند کرده بود و روي آن يک شير سنگي بزرگ بود که نشانه شير مردي و بزرگي يادگار بود.
دکتر ياد سخن ملانورعلي افتاد که مي گفت: دکتر، تا خدا، خدا هست، امام حسين(ع) خواهد بود و شهيداني که در راه خدا کشته شوند نيز مانند امام حسين(ع) جاودانه خواهند گشت.
دکتر از دشت بيرون رفته بود. بوي گلهاي بابونه و سرخ هنوز توي بيني اش بود. صداي قرآن ملانورعلي و گريه هاي مشهدي ستاره، صداي زيبا و رساي گل محمد که دي بلال و شاهنامه را با چه شور و اشتياقي مي خواند و يکرنگي و همياري چادرنشينان، انديشه ي او را به آسماني ديگر مي برد.
آهي کشيد و گفت: خوشا به شما که دلهاي پاک و ساده اي داريد، خداوند شما را بسيار دوست دارد.
دکتر يوسفي به اصفهان بازگشت. عکس يادگار را بزرگ کرد و آن را روي ميز کارش قرار داد. او هر روز به يادگار نگاه مي کرد، جواني زيبا و دلير که دربيست سالگي، جان خويش را براي آسايش و آرامش ديگران داده بود. او هر روز براي يادگار از خداوند آمرزش مي خواست و شهيد يادگار را، يادگار مردانگي ها و يکرنگي چادرنشينان پاک دلي مي دانست که همه ي هستي خود را براي سربلندي و سرافرازي دين و کشور داده بودند و اينک دکتر خود را سربلند مي ديد، چون به مردان بزرگي مانند يادگار مي نازيد.
ماهها گذشت، چادرنشينان دوباره از سردسير خود مي بايستي راهي گرمسيرشان در خوزستان شوند.
يک هفته پيش از کوچ، مشهدي ستاره، مادر شهيد يادگار، که گويا نمي توانست دوري فرزندش را ببيند. مرغ جانش پر کشيد و به سراي جاويد شتافت. تن بي جان او را در کنار فرزند شهيدش بخاک سپردند. داغ علي يار تازه شد و ستاره به آرزويش رسيده بود. چادرنشينان باز مي گشتند. آنها يادگاري با ارزش و گوهري گران سنگ چون يادگار، بالاي تپّه گذاشته بودند که مانند ماه مي درخشيد و مهتاب ايل شده بود و درکنارش، مشهدي ستاره بود که ديگر شبها، تنها نمي خوابيد. او براي فرزندش لالايي مي خواند تا خوابش ببرد و سپس آرام در کنار يادگارش مي خوابيد.
گلّه ها بع بع کنان، راه دشت را مي پيمودند. مشهدي سبزوار سوار بر اسب در جلوي مردم بود، گل محمد هم آوازش بلند شده بود و سروده هاي سوزناکي مي خواند. همه ي ايل، جامه ي سياه برتن کرده بودند و با علي همدردي مي نمودند.
کوههاي سر به آسمان کشيده ي بختياري، با نگاه خود، کاروان بزرگ چادرنشينان را همراهي مي کردند و رودخانه زيبا و بزرگ کارون با خروش خويش، پا به پاي ايل، راه را با آنان تا خوزستان مي پيمود. درختان تنومند و سرسبز بلوط و بَن(7) و انجير در دل کوه، بلند و سرافراز ايستاده بودند و کاروان را مي نگريستند. ملانورعلي سوار بر اشترش(8) راه را مي پيمود و آرام آرام با خودش قرآن مي خواند.
آنها، يادگار را در دشت سردسير به يادگار گذاشته بودند تا همراه با مادرش ستاره، از سالهاي دوري از يکديگر سخنها بگويند. گلهاي لاله نيز چون درفشهاي زيبا و سرخ، بر خاک شهيد برافراشته شده بودند و با نوازش باد، آرام آرام، تکان مي خوردند.
ايل مي رفت تا دوباره گرمسير ديگري را ببيند و سال ديگر، که گلهاي سرخ، بار ديگر بر خاک شهيد يادگار مي روييد، آنها به سردسير باز گردند و ياد يار را زنده نمايند.

پي نوشت ها :

 

1) تفنگهاي برنو:تفنگي که در گذشته بوده و اينک نيز ميان چادرنشينان هست.
2) گوگريره: به معني بگو و گريه کن هست و در هنگام سوگواري اشعاري را مي خوانند و گريه مي کنند.
3) رود: در اينجا به معني فرزند دلبند است.
4) امامزاده حمزه علي: از فرزندان امام کاظم (ع) در استان چهارمحال و بختياري است که امامزاده اي با کرامت و بزرگوار مي باشد.
5) سوره بقره: آيه 156.
6) گوگريوه: بگو و گريه کن. در مراسم سوگواري شعر مي خوانند و گريه مي کنند.
7) بن:نوعي درخت کوهي که داراي ميوه اي ريز و خوشمزه است.
8) آستر: قاطر.
منبع: کاظمی راد، حمید؛ (1389) نیلوفر آبی (ده داستان)، قم، حبیب، چاپ نخست.



 

ارسال نظر
با تشکر، نظر شما پس از بررسی و تایید در سایت قرار خواهد گرفت.
متاسفانه در برقراری ارتباط خطایی رخ داده. لطفاً دوباره تلاش کنید.
مقالات مرتبط